بشنو این نی چون حکایت می کند

بشنو  این نی چون حکایت می کند

بشنو این نی چون حکایت می کند...
از جـدایـی هـا شـکـایـت مـی کـنـد...
________________________________
با سابقه ۷ سال وبلاگ نویسی
شروع وبلاگ نویسی در بلاگفا بهمن ماه ۹۰
نقل مکان از بلاگفا به بیان در شهریور ماه ۹۷

دنبال کنندگان ۲ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
نویسندگان
  • ۰
  • ۰

دور نمای عمر

طی شد این عمر تو دانی به چه سان
پوچ و بس تند چنان باد دمان 
همه تقصیر من است این که خود می دانم
که نکردم فکری
که تأمل ننمودم روزی ساعتی یا آنی
که چه سان می گذرد عمر گران
کودکی رفت به بازی، به فراغت، به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
همه گفتند:
کنون تا بچه است بگذارید بخندد شادان
که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست
بایدش نالیدن
من نپرسیدم هیچ
که پس از این ز چه رو نتوان خندیدن
نتوان فارغ و وارسته ز غم، همه شادی دیدن
همچو مرغی آزاد،
هر زمان بال گشادن سر هر بام که شد خوابیدن
من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو، بایدم نالیدن
هیچ کس نیز نگفت زندگی چیست؟ چرا می آییم؟
بعد از این چند صباح به چه سان باید رفت؟
به کجا باید رفت؟
با کدامین توشه به سفر باید رفت؟
من نپرسیدم هیچ ،هیچکس نیز نگفت.
نوجوانی سپری گشت به بازی، به فراغت به نشاط،
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
بعد از آن باز نفهمیدم من،
که چه سان عمر گذشت لیک گفتند همه:
که جوانست هنوز
بگذارید جوانی بکند
بهره از عمر برد کامروایی بکند
بگذارید که خوش باشد و مست
بعد از این باز او را عمری هست
یک نفر بانگ برآورد که  او از هم اکنون باید فکر آینده کند.
دیگری آوا داد: که چو فردا بشود فکر فردا بکند.
سومی گفت:
همانگونه که دیروزش رفت، بگذرد امروزش، همچنین فردایش
باهمه این احوال، من نپرسیدم هیچ ، که چه سان دی بگذشت؟
آن همه قدرت و نیروی عظیم ، به چه ره مصرف گشت؟
نه تفکر، نه تعمق و نه اندیشه دمی
عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی
چه توانی که ز کف دادم مفت
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت
قدرت عهد شباب، میتوانست مرا تا به خدا پیش برد
لیک، بیهوده تلف گشت جوانی هیهات!
آن کسانی که نمی دانستند زندگی یعنی چه، رهنمایم بودند
عمرشان طی می گشت بیخود و بیهوده
و مرا می گفتند که چو آنان باشم
که چو آنان دایم، فکر خوردن باشم
فکر گشتن باشم
فکر تأمین معاش
فکر ثروت باشم
فکر یک زندگی بی جنجال، فکر همسر باشم
کس مرا هیچ نگفت،
زندگی ثروت نیست،
زندگی داشتن همسر نیست،
زندگانی کردن، فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت
که صد افسوس!
که چون عمر گذشت ، معنی اش می فهمم
حال می پندارم هدف از زیستن این است رفیق:
من شدم خلق که با عزمی جزم
پای از بند هواها گسلم
پای در راه حقایق بنهم
با دلی آسوده
فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل
مملو از عشق و جوانمردی و زهد
در ره کشف حقایق کوشم
شربت جرأت و امید شهامت نوشم
زره جنگ برای بد و نا حق پوشم
ره حق پویم و حق جویم و پس حق گویم
آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم
شمع راه دگران گردم و با شعله ی خویش
ره نمایم به همه گر چه سرا پا سوزم
من شدم خلق که مثمر باشم
نه چنین زائد و بی جوش و خروش
عمر با باد و به حسرت خاموش
ای صد افسوس!
که چون عمر گذشت معنی اش میفهمم
کاین سه روز از عمرم به چه ترتیب گذشت
کودکی بی حاصل!
نوجوانی باطل!
وقت پیری غافل!
به زبانی دیگر
کودکی در غفلت!
نوجوانی شهوت!
در کهولت حسرت!
نسرین صاحب
  • ۹۰/۱۱/۲۱
  • آقای اصلی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی