بشنو این نی چون حکایت می کند

بشنو  این نی چون حکایت می کند

بشنو این نی چون حکایت می کند...
از جـدایـی هـا شـکـایـت مـی کـنـد...
________________________________
با سابقه ۷ سال وبلاگ نویسی
شروع وبلاگ نویسی در بلاگفا بهمن ماه ۹۰
نقل مکان از بلاگفا به بیان در شهریور ماه ۹۷

دنبال کنندگان ۲ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
نویسندگان

۲ مطلب با موضوع «شعر :: مولوی» ثبت شده است

  • ۱
  • ۰
رابطه خداوند با مخلوقات از مهمترین مبحثی است که عرفا، فلاسفه و متکلمین درباره آن دیدگاه های متفاوتی را بیان کرده اند من الان نمی خواهم دیدگاه ها را مطرح کنم شاید در یک فرصت دیگر به این مهم بپردازم.
اکنون ابیاتی از مولوی را که با استفاده از مثال هایی این حقیقت شیرین را قابل فهم کرده و در اختیار ما گداشته است ذکر می کنم امید که موجب تلطیف روح گردد.

ای کمینه بخششت ملک جهان
من چه گویم چون تو می دانی نهان

ای که جان خیره را رهبر کنی
وی که قلب تیره را انور کنی

آب را و خاک را برهم زدی
زآب و گل نقش تن آدم زدی

لذت هستی نمودی نیست را
عاشق خود کرده بودی نیست را

ما نبودیم و تقاضامان نبود
لطف تو ناگفته ما می شنود

تو بهاری ما چو باغ سبز خوش
او نهان و آشکارا بخشش

تو چو جانی ما مثال دست و پا
قبض و بسط دست از جان شد روا

تو چو عقلی ما مثال این زبان
این زبان از عقل دارد صد بیان

تو مثال شادی و ما خنده ایم
که نتیجه شادی فرخنده ایم

ای خدا ای فضل تو حاجت روا
باتو یاد هیچ کس نبود روا
  • آقای اصلی
  • ۱
  • ۰

نوای نی

بشنو این نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من
از دورن من نجست اسرار من

سر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست

آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد

نی حریف هر که از یاری برید
پرده هاایش پرده های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید؟
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟

نی حدیث راه پرخون می کند
قصه های عشق مجنون می کند

محرم این هوش جز بی هوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو:"رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست"

هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد

درنیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام

  • آقای اصلی